آن سوی کایت رانر (بادبادک باز )

بلاخره فرصتی پیدا کردم که شاهکار خالد حسینی را بخوانم ! شاهکاری که خبرش در وبلاگستان پیچید و نظرات همه را با یک رمان عوض کرد !
چند وقت پیش یکی از دوستان ایرانی برایم ایمیلی زده بود و در آن نوشته بود : ” کتاب کایت رانر را خوانده ای آزاد ! عجب چیزی است این کتاب ! من که کلی نظرم در مورد شما افغانی ها عوض شد ! ” . من هم که کتاب را نخوانده بودم هیچ چیزی در جوابش ننوشتم و ترجیح دادم جوابش را وقتی بدهم که خودم شخصا کتاب را بخوانم و بسنده به نوشته های وبلاگستان نکنم .
دیروز کتاب را خلاص کردم ، حدود دو تا سه هفته طول کشید تا توانستم این کتاب را بخوانم . البته بیشترش به زور کلاس زبانمان بود که باید هر هفته یک کتاب بخوانیم . کلا خواندن این کتاب برایم یک افسانه شده بود ، از اینکه چطور نظر یک ایرانی در مورد افغانستانی ها با خواندن یک کتاب عوض شده بود واقعا تعجب کردم! افغانستانی هایی که بیش از ده ها کتاب در ایران منتشر کردند و حتی یکی شان به اندازه رمان خالد حسینی مشهور نشد ! و حال تنها با تصویر کشیدن گوشه ی از این زخم، نظر جهانیان عوض شد !
قطعا وقتی کتابی به زبان دیگری ترجمه می شود در آن تحریف های نیز بوجود می آید . حال این ترجمه در کشوری صورت گیرد که قانون کپی رایت ستاره سهیل است و هر چند زمانی روی رخ نشان می دهد . راستش را بخواهید این فکر در ذهنم بوجود آمده که نسخه ی فارسی این کتاب با نسخه انگلیسی آن کاملا متفاوت خواهد بود ، هرچند من حتی جلد کتاب فارسی اش را هم ندیده ام و آن چه را که خواندم نسخه زبان اصلی بود .
زبان اصل گفتیم و یاد یک سری مسائل دیگر در باب کایت رانر افتادم . کتابی که در آمریکا توسط خالد حسینی به زبان انگلیسی نوشته شده در ایران به زبان فارسی چند بار چاپ می شود و تعداد زیاد آن را می خوانند، ولی کمتر کسی پیدا می شودکه کتاب های فارسی خودمان را بخوانند ! حتی در همین  کانادا ! وقتی یک  جوان افغانستانی را می بینی و از او سوال می کنی چند کتاب در مورد افغانستان خوانده ای ؟با دلگرمی تمام می گوید : ” کتاب کایت رانر را خوانده ام ” و اگر نام کتاب های تاریخ و یایکی از کتاب های داستان فارسی را که خود هموطنان نوشته پرسان کنیم ،یا سرش را به علامت نمی دانم تکان می دهد و یا سکوت می کند .
قصد خلاصه نویسی کتاب را اصلا ندارم که تنها با جستجوی یک کلمه خالد حسینی صدها گزینه در گوگل برای بینندگان و خوانندگانش موجود است . قصد موشکافی درونمایه  کتاب را نیز ندارم و اصلا نمی خواهم میدان جنگ راه بیاندازم که صبا روز متهم به قوم گرایی شوم ! البته در نظر بعضی ها حرف دل زدن و حمایت کردن ، قوم گرایی حساب می شود و کارهای دیگر تنها وظیفه شناسی !
خلاصه کلام ، کتاب کایت رانر به دلم ننشست … افسانه کایت رانر چیزی است که هر لحضه در افغانستان در حال تکرار است ! از محبوبیت کتابش گرفته تا کلمه به کلمه توهین ها و تحقیر هایش ! کایت رانر کتابی بود که مانند فیلم های هندی نویسنده اش یک شبه پول دار شد ، در جهان معروف شد و در آخر با انتشار فیلم دیگری دین چند ساله خود را به افغانستان ادا کرد. میلیون ها نفر در سراسر دنیا آن را خواندند ، یکی از دلایل موفقیت کایت رانر به خاطر این بود که کتابی است که با زبان انگلیسی در مورد رویدادهای افغانستان توسط یک نویسنده افغانستانی – امریکایی نوشته می شود . مشهور شدنش در کشور هم جوار و فارسی زبان افغانستان نه به خاطر محتوای کتاب بلکه بخاطر امریکای بودن کتاب کتاب است و اگرنه بهتر از این کتاب ده ها جلد توسط داستان نویسان افغانستانی مقیم ایران نوشته شده که حتی بسیاری از ایرانیان از نام آنها اطلاع ندارند. به طور قطع اگر آنها هم یک بار در امریکا چاپ شوند ده ها بار در ایران تجدید چاپ خواهند شد!. از آنجایی که موزیک آمریکایی در کوچه و بازار به عنوان یک تفاخر پخش می شود ،می توان دلیل خواندن این کتاب را نیز نوعی کج دهنی به نظام حاکم دانست نه محتوای کتاب! خواندن کتابی که از انگلیسی به فارسی ترجمه شده به قول جدیدی ها “کلاس دارد ” !



این رویا در افغانستان هم تحقق خواهد یافت !

برگزیده شدن بارک اوباما به عنوان اولین ریس جمهور سیاه پوست آمریکایی ،نقطه عطفی بود در تاریخ محرومان جهان که برای همیشه در تاریخ آمریکا ثبت شد . روز سه شنبه ۴ نوامبر، میلیون ها نفر در سراسر آمریکا نشان دادند که دیگر هیچ فرقی بین رنگ سیاه و سفید وجود ندارد . این بار رویای مارتین لوتر به واقعیت پیوست . سال ۱۹۶۳ اولین سخنرانی مارتین برای مبارزه علیه تبعیض نژادی در آمریکا ایراد شد و حال بعد از گذشت کمتر از نیم  قرن ، این رویا به واقعیت پیوست  . رویای مساوی بودن ، رویای همرنگ بودن ، رویای باهم بودن …
بعد ازنزدیک به نیم قرن ،کشور جهان اولی آمریکا و یکی از قدرتمندترین کشورهای جهان ، تبعیض را زیرپای گذاشت و مشت محکمی بر دهان یک کشور جهان سومی زد که حتی مهاجران کشور همسایه اش را آدم خطاب نمی کند . حتما باید نیم قرن دیگر ما صبر کنیم تا این افکار نژاد پرستانه در تک تک افراد موجود در خاور میانه از بین رود . حتما باید یک نفر دیگر مانند مارتین یک سخنرانی ایراد بکند ، ترور شود و بعد از آن ما به سر عقل بیاییم . حتما باید نیم  قرن بگذرد تا ذهن خاک خورده ی عده ی نژادپرست رسوب کند .
واقعا چقدر سخت است تا آدمی به این نقطه از زندگی برسد . نقطه ی که خود را با دیگران ، با من و تو مساوی بداند . اما واقعا رسیدن به این نقطه مثل پیدا کردن سوزن در انبار کاه می ماند و قطعا طولانی تر از گذشت یک قرن . برای از بین بردن چنین افکاری هیچ وقت دیر نیست . شاید نژادپرستان خاورمیانه و سراسر جهان با دیدن این حادثه از نابودی رژیم فعلی خود که بر پایه نژاد و قوم گرایی بنا شده است آگاه شده باشند .
قطعا یک روز ، شاید یک قرن ، دو قرن و سه قرن دیگر هیچ فردی در افغانستان به خاطر نژادش  و به خاطر ارتباطش با فلان قبیله برتر شناخته نخواهد شد .  قطعا رنگ پوستش ، بزرگی چشم هایش ، سیاهی ابروهایش و تفاوت زبانش با سایر مردم افغانستان، دلیل بالاتر بودن و برتر بودنش نخواهد شد . شاید قرن ها طول بکشد تا کشور جهان چهارمی مثل افغانستان به این واقعیت دست یابد ، ولی این رویا هم روزی به واقعیت تبدیل خواهد شد ….



زنان سرزمین من

زنگ سوم بود ، کلاس عکاسی و نقشه برداری . معلم یک سری اسلایدها (تصاویر) را آورده بود و راه کارهای عکاسی و چگونگی داشتن یک موضوع جالب را برایمان یاد می داد . هر بار که اسلایدی می گذشت و نوبت به دومین عکس می رسید یک سری کلمات را باید درون کتابهایمان نت برداری می کردیم . نیم ساعت از کلاس همین طور گذشت ، به گمانم حدود چهل تا پنجاه عکس را مرور کردیم . آخرین عکسی که بر ذهنم ماندگار شد یک عکس قدیمی و نه چندان نا آشنا از زنان سرزمین من بود .
برقه های آبی رنگ روی صورتشان ، ایستاده شدن در یک صف منظم و چگونگی به تصویر کشیدن این زنان از نکاتی بود که معلم به آن ها اشاره کرد. برای خیلی از دانش آموزان این اولین باری بود که عکسی از یک انسان به این صورت می دیدند . بعضی هایشان حتی سوال کردند این چه چیزی است ؟ تا اینکه معلم با یک اشاره سرد گفت این ها گروهی از زنان یک کشور آسیایی هستند .
شاید وقتی خنده بچه ها را دید دلش نیامد بگوید اینها زنان افغانستان ، وطن من است . ولی ای کاش می گفت . کاش می گفت اینها زنان سرزمینی هستند که بیش از چندین سال حقیرترین افراد بودند و هستند . کاش می گفت این زنان همان زنان دلاور افغانستان هستند . همان زنانی که برقه پوشیدنشان نشان از مظلومیتشان دارد . زنانی که انسان بودند ، زمانی که طالبان انسان سر می برید .
کاش می گفت اینها زنان سرزمین زخم دیده افغانستان هستند . زنانی که طالبان قدرتش را با کشتن آنها به تصویر کشید ! زنانی که نه تنها برای فرزندانشان مادر بودند بلکه جای خالی پدر را برای فرزندانشان نیز پر می کردند . جای پدرانی که طالبان به زور سرشان نماز می گذاشت ، از سر آنها را حلال می کرد و در آخر با گلوگه بر سرشان حکم دروغ الهی را اجرا می کردند !
عکس ورق خورد …. معلم حتی یک کلمه از حرف های بالا را نگفت و پوزخند سرد نادانی هنوز بر لب دانش آموزان کلاس باقی مانده بود .