و فردا کریسمس است … شبی که کودکان به زور بخواب می روند و ته دلشان می خواهند فردا زود بیدار شوند تا کادو های رنگ و بارنگشان را باز کنند . کادوهایی که با کاغذ کادوی قرمز و با ربان سبز بسته بندی شده اند و خواب را از چشمان کودکان ربوده اند .
در یکی از گوشه های این جهان بزرگ ، درست در یک کشور عقب افتاده جهان چهارمی مثل افغانستان کودکان نه تنها امشب را خوب نمی خوابند بلکه سال هاو شاید هم قرن هاست که کودکان آن شبها نا آرام چشم بر هم می گذارند و به این شکل بزرگ می شوند . این بی خوابی بخاطر هیجان بازکردن کادو نیست ، به خاطر دیدن چهره بابانوئل هم نیست ، به خاطر شادی برآورده شدن آرزوهایشان هم نیست . آنها خود خبر دارند که بابانوئل سالهاست که اسامی کودکان افغانستان را از لیست کسانی که باید به آنها هدیه بدهد پاک کرده است .
این بی خوابی به خاطر سرمایی است که سراسر خانه های گاه گلی و چادر های پاره شان را فرا گرفته است . این بی خوابی برای آن است که شکم های کوچکشان نانی درونش نیست . آنقدر گرفتاری زیاد است که حتی فکر کردن به ریش های سفید بابانوئل با آن شکم چاقش آنها را می آزارد .
شبی نیست که به آرامی چشم هایشان را ببندند و مانند دیگر کودکان جهان با لالایی های پدر و مادرشان به خواب روند . هرچندتعدادشان یا پدر و مادرهای شان را از دست داده اند و یا تا چشم بازگرده در خرابه بزرگ شده اند . کودکانی که تنها یک بار هم از جانب کسی هدیه ی دریافت نکرده اند ، حتی بابانوئل افسانه ای .
برخی شان سالهاست که بدون سقف به سیمای آبی رنگ آسمان چشم دوخته اند و نه تنها در جستجوی بابانوئل نیستند که برای یافتن امید تلاش می کنند . ما زیر سقف های آجری و چوبی با ترس از پنجره به آسمان نگاه می کنیم و پریشان دنبال بابانوئل می گردیم و آنها دنبال یک لقمه نان!
دست هایم را به زور گرمای بخاری اتاقم روی کیبرد تکان می دهم. هر چه بیشتر دمای اتاق بالا می رود احساس سرمای بیشتری می کنم . پشت پنجره اتاق ، اگر حساب ریاضی از یادم نرفته باشد حدود ده سانتی برف بجا مانده است. روبه روی پنجره اتاق درست یک تیر برق قرار گرفته که رویش چندین گنجشک آرام بال هایشان را بسته و جای خشک کرده اند.
سرمای زمستان نیست که دل و روحم را سرد کرده ، چیز دیگری است . دست هایم همچنان روی کیبرد رژه می روند و نمی دانم چرا اینقدر کلمه ها را روی کیبرد محکم می فشارم. شاید به خاطر این باشد که حس سرما را از وجودم به کلمه ها منتقل کنم . و چه دشوار است ، تصور کردن ، فکر کردن و نوشتن .
بعضی وقت ها آدمی سخت مشغول کارها و دشواری های این زمانه می شود که خیلی چیزها را از یاد می برد ، از آبی بودن رنگ آسمان گرفته تا سفیدی رنگ برف . شاید نگاه کردن به آسمان هم وقت گیر باشد ولی در هنگام برف باریدن مجبوری حتی برای یک لحظه کوتاه هم که شده سرت را بلند کنی .
هنوز سرد است ، برف یک ساعتی می شود که دیگر نمی بارد . تعداد گنجشک های روی تیر برق کم تر شده است و هر چند دقیقه ی یکی شان پر می زند و می رود .
بلاخره فرصتی پیدا کردم که شاهکار خالد حسینی را بخوانم ! شاهکاری که خبرش در وبلاگستان پیچید و نظرات همه را با یک رمان عوض کرد !
چند وقت پیش یکی از دوستان ایرانی برایم ایمیلی زده بود و در آن نوشته بود : ” کتاب کایت رانر را خوانده ای آزاد ! عجب چیزی است این کتاب ! من که کلی نظرم در مورد شما افغانی ها عوض شد ! ” . من هم که کتاب را نخوانده بودم هیچ چیزی در جوابش ننوشتم و ترجیح دادم جوابش را وقتی بدهم که خودم شخصا کتاب را بخوانم و بسنده به نوشته های وبلاگستان نکنم .
دیروز کتاب را خلاص کردم ، حدود دو تا سه هفته طول کشید تا توانستم این کتاب را بخوانم . البته بیشترش به زور کلاس زبانمان بود که باید هر هفته یک کتاب بخوانیم . کلا خواندن این کتاب برایم یک افسانه شده بود ، از اینکه چطور نظر یک ایرانی در مورد افغانستانی ها با خواندن یک کتاب عوض شده بود واقعا تعجب کردم! افغانستانی هایی که بیش از ده ها کتاب در ایران منتشر کردند و حتی یکی شان به اندازه رمان خالد حسینی مشهور نشد ! و حال تنها با تصویر کشیدن گوشه ی از این زخم، نظر جهانیان عوض شد !
قطعا وقتی کتابی به زبان دیگری ترجمه می شود در آن تحریف های نیز بوجود می آید . حال این ترجمه در کشوری صورت گیرد که قانون کپی رایت ستاره سهیل است و هر چند زمانی روی رخ نشان می دهد . راستش را بخواهید این فکر در ذهنم بوجود آمده که نسخه ی فارسی این کتاب با نسخه انگلیسی آن کاملا متفاوت خواهد بود ، هرچند من حتی جلد کتاب فارسی اش را هم ندیده ام و آن چه را که خواندم نسخه زبان اصلی بود .
زبان اصل گفتیم و یاد یک سری مسائل دیگر در باب کایت رانر افتادم . کتابی که در آمریکا توسط خالد حسینی به زبان انگلیسی نوشته شده در ایران به زبان فارسی چند بار چاپ می شود و تعداد زیاد آن را می خوانند، ولی کمتر کسی پیدا می شودکه کتاب های فارسی خودمان را بخوانند ! حتی در همین کانادا ! وقتی یک جوان افغانستانی را می بینی و از او سوال می کنی چند کتاب در مورد افغانستان خوانده ای ؟با دلگرمی تمام می گوید : ” کتاب کایت رانر را خوانده ام ” و اگر نام کتاب های تاریخ و یایکی از کتاب های داستان فارسی را که خود هموطنان نوشته پرسان کنیم ،یا سرش را به علامت نمی دانم تکان می دهد و یا سکوت می کند .
قصد خلاصه نویسی کتاب را اصلا ندارم که تنها با جستجوی یک کلمه خالد حسینی صدها گزینه در گوگل برای بینندگان و خوانندگانش موجود است . قصد موشکافی درونمایه کتاب را نیز ندارم و اصلا نمی خواهم میدان جنگ راه بیاندازم که صبا روز متهم به قوم گرایی شوم ! البته در نظر بعضی ها حرف دل زدن و حمایت کردن ، قوم گرایی حساب می شود و کارهای دیگر تنها وظیفه شناسی !
خلاصه کلام ، کتاب کایت رانر به دلم ننشست … افسانه کایت رانر چیزی است که هر لحضه در افغانستان در حال تکرار است ! از محبوبیت کتابش گرفته تا کلمه به کلمه توهین ها و تحقیر هایش ! کایت رانر کتابی بود که مانند فیلم های هندی نویسنده اش یک شبه پول دار شد ، در جهان معروف شد و در آخر با انتشار فیلم دیگری دین چند ساله خود را به افغانستان ادا کرد. میلیون ها نفر در سراسر دنیا آن را خواندند ، یکی از دلایل موفقیت کایت رانر به خاطر این بود که کتابی است که با زبان انگلیسی در مورد رویدادهای افغانستان توسط یک نویسنده افغانستانی - امریکایی نوشته می شود . مشهور شدنش در کشور هم جوار و فارسی زبان افغانستان نه به خاطر محتوای کتاب بلکه بخاطر امریکای بودن کتاب کتاب است و اگرنه بهتر از این کتاب ده ها جلد توسط داستان نویسان افغانستانی مقیم ایران نوشته شده که حتی بسیاری از ایرانیان از نام آنها اطلاع ندارند. به طور قطع اگر آنها هم یک بار در امریکا چاپ شوند ده ها بار در ایران تجدید چاپ خواهند شد!. از آنجایی که موزیک آمریکایی در کوچه و بازار به عنوان یک تفاخر پخش می شود ،می توان دلیل خواندن این کتاب را نیز نوعی کج دهنی به نظام حاکم دانست نه محتوای کتاب! خواندن کتابی که از انگلیسی به فارسی ترجمه شده به قول جدیدی ها “کلاس دارد ” !
صدای انفجار را این بار خیلی از نزدیک شنیدم ، انفجار دنیای مجازی وبلاگستان درهمین کناره گوشم رخ داد . و بلاخره وبلاگستان با گروه ها و کاربران مجازی اش وارد جنگ شدند . تصور کردن وبلاگستان به یک میدان جنگ اگر سخت نباشد ، آسان هم نیست ،چون خیلی رویدادها را می توان به یک جنگ واقعی تشبیه کرد . به طور مثال کسانی که می آیند و وبلاگ می سازند و در آن مطلب می نویسند مانند یک سرباز می مانند که اسلحه شان همان قلم و تفکری است که با آن مخاطب و یا دشمن را هدف قرار می دهند .
در این میان ،مخاطبانی که جنبه دارند می آیند و از راه درستش یعنی به وسیله حرف و کلمات با طرف می جنگند . چطور ؟ یعنی اینکه اگر فرد اولی قلم و افکارش را طرف فرد و یا افرادی نشانه گرفت ، در عوض آن شخص و اشخاص هم افکارشان را در قسمتی به نام نظرات به نمایش می گذارند و مانند سربازان از خود دفاع می کنند .
اما اگر نویسنده و مخاطب فردی عقده ای باشند آن وقت قضیه فرق می کند ! آن وقت نویسنده وبلاگ بجای راه رفتن روی خط راست همه را اعم از خوب و بد می کوبد و به قول معروف به جاده ی خاکی می زند . مخاطب هم بجای اینکه اسلحه اش را طرف شخص نویسنده هدف بگیرد و با منطق پاسخ گو باشد به خودش نام “هیچ کس ” می دهد و با بمب بسته بخودش یک حمله ی انتحاری راه می اندازد تا اختلاف نظرش را اثبات کند !
این گونه افراد (مخاطب) ، همان های هستند که نام های : هیچ کس ، بی نام ، و …را انتخاب کرده و تصمیم می گیرند مخالفتشان را در قسمت نظرات با دشنام به پایان ببرند و به مثال بالا خود را منفجر می کنند ! این افراد شباهت هایی به فداییان القاعده دارند !
این وسط یک سری افراد بی موضع و موقعیت شناس هم وجود دارند . این اشخاص کسانی هستند که در هنگام بحث و مجادله میان کاربران و وبلاگ نویسان تصمیم می گیرند فقط گل پخش کنند و به قول معروف نادیده و ناخوانده نظر دهند .
رهبران دو گروه ( پشت صحنه ) مخالف ، مثل همیشه قدرت اصلی را در انحصار دارند. با یک اشاره ی کوچک توسط رهبر ،گلوله ی داخل تفنگ تک تیر انداز رها می شود . این گلوله گاهی می تواند خیلی بزرگ باشد . به حدی که چندین هدف را یکجا بزند ، یعنی هک کردن وبسایت های چند ابرقدرت رسانه ای. یکی از همین دستورها را هفته ی پیش همه شاهد بودیم که باعث اختلال در سرور بسیاری از سایت های مذهبی شد .
وقتی کمی نزدیک تر برویم و موشکافانه تر به قضایا نگاه کنیم ، می توانیم این حادثه هک شدن را به قضیه ی جنگ بین دو ابله تشبیه کنیم . دو ابلهی که توسط یک فرد دیگری بازی خورده اند و این بار می خواهند بدون از دست دادن زمان تلافی اش را بر سردیگران در بیاورند و مثل فداییان القاعده می خواهند یک باره خودشان را منفجر کنند. این وسط تنها وبلاگ نویسان قربانی افکار پلید این افراد می شوند و ناچار سنگر ها را ترک گفته و از وبلاگ نویسی دل می کنند .
چند وقت پیش ،سری به آمارگیر وبلاگم زدم و یک سری اعداد و ارقام جالب ، توجه ام را به خودش جلب کرد. حدود چهل درصد بازدید کنندگان “چشمه ریگی ” از مرورگر اینترنت اکسپلورر نسخه ۶ و حدود ۳۰ درصد دیگر از همان مرورگر، ولی با نسخه جدیدتر آن یعنی ۷ وارد وبلاگ شده اند . تنها ۳۰ درصد باقی مانده از مرورگر فایرفاکس استفاده کرده بودند و چیزی کم تر از یک درصد مرورگر اپرا را برگزیده بودند .
البته مرورگر اینترنت اکسپلورر به انتخاب کاربر نیست ، بلکه وقتی ویندوز روی سیستمی قرار گرفت، این مرورگر مزاحم به صورت خودکار رویش نصب است که می توان آن را دست خوش غول بزرگ دنیای ارتباطات و تکنولوژی”مایکروسافت” دانست.
هنوز هم بعد از انتشار نسخه ۸ این مرورگر اکثریت کاربران از نسخه ی ۶ آن استفاده می کنند و بدون اطلاع از دیگر مرورگرها و چگونگی استفاده آنها، ترجیح می دهند به همان مرورگر اولی بسنده کنند . نمونه اش خودم که یکی از طرفداران سرسخت اینترنت اکسپلورر بودم، ولی از وقتی که با فایرفاکس آشنا شدم این مرورگر جای اینترنت اکسپلورر را گرفت و هنوز هم فایرفاکس را به دیگر مرورگرها ترجیح می دهم .
شاید این نوشته باعث شود یک تحولی هم در وبگردی شما ایجاد شود و یکی از کاربران میلیونی فایرفاکس شوید.
و اما چرا فایرفاکس؟ استفاده از فایرفاکس نسبت به اینترنت اکسپلورر خیلی مزیت ها دارد . اولین مزیتی که می توان از آن نام برد این است که این مرورگر یک نرم افزار باز مانند “وردپرس” شناخته می شود . بدین منظور که کدهای طراحی شده در این مرورگر به صورت رایگان در اختیار دیگران قرار می گیرد تا هر کسی به اندازه ی توانایی خود در رشد این نرم افزار سهیم باشد . برعکس مایکروسافت که اولین چیزی که روی نرم افزارهای خود می زند برچسب”قانون کپی رایت ” است .
همین دلیل باعث شده که خیلی از افراد برای بهبود این مرورگر (فایرفاکس) تلاش کنند و برایش “افزونه” طراحی کنند . این افزونه ها مثل یک وسیله ی جانبی می مانند که قدرت وبگردی را چند برابر کرده و کار کاربر را آسان تر .
دومین مزیتی که فایرفاکس دارد ، سرعت آن نسبت به اینترنت اکسپلورر است . دیگر لازم نیست برای بازکردن یک صفحه با سرعت اینترنت معمولی مانند (Internet Explorer) منتظر بمانید. می توانید خودتان این را تجربه کنید. اما یک چیز مهم دیگر که خیلی از ماها به آن اهمیت می دهیم زبان فارسی است . جالب این جاست که این مرورگر هم مانند وردپرس فارسی شده است و با زبان فارسی در دسترس میلیون ها کاربر قرار گرفته است !
با این همه مزیتی که فایرفاکس دارد آیا هنوز هم حاضرید که از اینترنت اکسپلورر (Internet Explorer) استفاده کنید ؟ اگر جوابتان “خیر” است پس به این صفحه بروید و این مرورگر را دانلود کنید و وبگردی را با مرورگر “فایرفاکس” تجربه کنید .
لینک های مفید : دانلود جدیدترین نسخه فایرفاکس فایرفاکس به زبان فارسی معرفی چند “افزونه” معروف و مفید برای فایرفاکس فایرفاکس در ویکی پدیای فارسی تصاویری از محیط مرورگر فایرفاکس
شاید حادثه یازدهم سپتامبر یکی از آن حادثه هایی باشد که هیچ وقت فراموش شدنی نیست . هفت سال پیش در چنین روزی افرادی با نام تروریست برج های دوقلوی سازمان تجارت جهانی در نیویورک و وزارت دفاع آمریکا را مورد حمله قرار دادند .
مسئولیت این حملات را گروهکی به نام القاعده و با مدیریت شخصی به نام اسامه بن لادن برعهده گرفت و این بهانه شد برای آغاز هفت سال حضور نیروهای آمریکایی در افغانستان . طبق آمار سایت ویکی پدیا حدود دوهزاو نهصدو هفتادوچهار نفر در حادثه ی یازدهم سپتامبر کشته شدند .
بدلیل وقوع این حادثه آمریکا نیروهای نظامی خود را نام آیساف و ناتو وارد کشور زخم دیده افغانستان کرد تا دست نشانده خود را که دم از قدرت می زد یک جا خفه کند . طبق گذارشات روزنامه ها و مقالاتی که در رابطه با حادثه یازدهم سپتامبر در غرب چاپ شد آمریکا در نبرد با تروریست ساختگی برنده ی این داستان و دلاور جهان شناخته شد .
هنوز مجلات و وبسایت های خبری در حال تحلیل حادثه یازدهم سپتامبر بودند که آمریکا به عراق لشکر کشی کرد تا توان نظامی خود را به رخ منطقه خاورمیانه بکشد . اما انتقام از تروریست برای آمریکا و جهان گران تمام شد . دو هزار نفر در برج های دوقلو جان خود را توسط تروریست از دست دادند ولی اینبار مدعی حقوق بشر با همان راهکار قدیمی خویش جان میلیون ها انسان دیگر را گرفت .
و اما رسانه ها و هالیوود مثل همیشه کار خودشان را به نحو احسن انجام دادند . چهره ی که هالیوود از اسلام و مردم افغانستان در آمریکا ساخت را می توان در فیلم United 93 به واضح مشاهده کرد . خشونت ، انتحار و پست فطرتی خصوصیاتی است که این فیلم نه تنها آن را به مردم افغانستان نسبت داد بلکه اسلام را قربانی افکار پلید سیاست مداران و هالیوود کرد . این بار جنگ روانی علیه مردم افغانستان که خود سالها قربانی قوم گرای شده بودند آغاز شد . هالیوود به انتشار فیلم های خود ادامه داد و نه تنها این زمینه را هموار نکرد بلکه قوم گرایی را در افغانستان با انتشار فیلم های دیگری گسترش داد .
هفت سال از آن ماجرا می گذرد ، هیچ رسانه ی حق جستجو و تحلیل در مورد سیاست های آمریکا و حادثه ی یازدهم سپتامبر را ندارد . هیچ وقت کسی پرسان نکرد که به سر القاعده چه آمد و بن لادن به کدامین سو گریخت . هیچ وقت کسی پاسخگوی بمب های آمریکایی که بر سر هزاران نفر بیگناه منفجر شدند نشد . هیچ وقت کسی پرسان نکرد اموال افغانستان به کدام کشور غارت شدند . بازی که آمریکا با نام نابودی تروریست در افغانستان به راه انداخت قطعا یکی از همین بازی های یازدهم سپتامبر و مسلح کردن القاعده و انتشار فیلم های هالیوودی است . آمریکا با لشکر کشی به افغانستان و کشتن هزاران مردم بیگناه راه دیگری را به یازدهم سپتامبر منتهی کرد .
اولین نوشته ی که در مورد استقلال افغانستان بر روی صفحه ی اینترنتی منتشر کردم سال پیش در وبلاگ ” روزنوشت ” بود . عنوانش را گذاشته بودم ” ۲۸ اسد ” و آنروز هشتاد و هشتمین سالروز استقلال را به تصویر کشیدم . این بار هر چند یک سال دیگر به استقلال وطنم افزوده شد اما هنوز هم استقلالش سیاه رنگ است …
بعضی وقت ها از خودم پرسان می کنم که چرا میان این همه کشور ، افغانستان باید قربانی غرور آدمیان عقده ای شود . چرا افغانستان باید هشتاد و نهمین سالروز استقلالش را زمانی جشن بگیرید که هر لحظه اش یکی جان بدر کرده و چشم هایش را می بندد . هشتاد و نهمین سالگرد استقلال افغانستان را زمانی گرامی می دارم که به برگ باخته ی دیگری از این استقلال نزدیک می شویم . شاید یادآوری چند برگ باخته ی دیگر از این استقلال در اینجا جایش نباشد ، و یاد آوری اش نمک به دل زخم دیده مان بپاشد.
به گمانم اگر افغانستان هیچ وقت به استقلال نمی رسید دیگر برگ سیاهی از کارنامه ی ننگین مدعیان این استقلال وجود نداشت . برگ سیاهی که به ظاهر سفید می نماید ، نه تنها هزاران نفر را برده تر کرد بلکه یک نوشته ی سیاه دیگری به نام مهاجر بودن را زیر هویت هزاران نفر امضا کرد .
دست های لاغر و استخوانیت را دوست دارم ، حتی زمانی که با آن درشتی اش روی صورتم دست می کشیدی . دست های پینه خورده ات را دوست دارم ، همان دست هایی که سالها مجبور به جمع کردن خارهای بیابان بودند. به تک تک خارهایی که به دستت رفت و جایشان ماندگار شد ، دوستت دارم . دست های که چندین سال قلم زدند و برای بالا بردن سطح سواد مردم کشور مجبور به نوشتن سطرها و کتاب ها شدند . همان دستانی که شب ها روی سرم می کشیدی و داستان های پشت کوه قاف را برایم می خواندی . همان دست هایی که به آن اطمینان می کردم و دستم را در هنگام عبور از خیابان به دستانت می سپردم . دستانی که به جای گذاشتن لقمه ی در دهان تو ، لقمه در دهانم می گذاشتند . همان دستانی که چندین بار روی گوشهایم نهادی تا حرفهای کینه توز بیگانگان نژاد پرست را نشنوم .
به لطافت دستهای مهربانت دوستت دارم . دستهایی که بوی زندگی می دهند. دست هایی که چندین سال آوارگی را درخود جای داده اند و سرخم فرود نیاورده اند . هنوز هم دستهایت بوی زندگی می دهند ، بوی اعتماد ، بازهم مانند همیشه دستانم را به دستانت می سپارم .
سالروز میلاد حضرت امام علی ( علیه اسلام ) و همچنین روز پدر به تمامی پدران فداکار وطنم مبارک باد.
زورگویی و برتری همیشه هدایت کننده ی کلمه ی نفرت انگیز ” قدرت ” است . در کنار اینها رقابت نیز نمک اضافه ی این غذای شور می باشد . داشتن قدرت آنقدر آدمی را تا دیوانگی پیش می برد که از نمونه هایش می توان جنگ هایی مانند جنگ ویتنام ، عراق و افغانستان را مثال زد . یکی موشک هوا می کند و دیگری آپالو و به قول قدیمی ها خودش را قاطی بزرگترها می کند . یکی به جای اینکه بفهمد طالبان اصلی خود دولت است ، دم از طالبان پاکستانی می زند. دیگری بجای نگاه کردن به وضعیت خراب کشورش ، به فکر فراهم کردن احتیاجات کشوری بی هویت است .
خلاصه اینکه قدرت همیشه آدمی را دیوانه می کند . حال اگر این قدرت در دست دیوانگان باشد دیگر چه ها خواهد شد ! یکی وجود کشوری را انکار می کند که جهان آنرا پذیراست ، دیگری طرفداری کشوری را می کند که به قول معروف از باد هوا زنده است . سال ها پیش طالبان را بوجود آورد و با یک حیله گری حادثه ی به نام یازدهم سپتامبر ایجاد کرد و دست آورد خویش را از ریشه کند . چند سال بعد یکی دیگر از مزدورانش را به همان روش قدیمی از سلطنت برکنار کرد و با یک دادگاه حکم اعدامش را صادر نمود.
پشت میز قدرت نشستن هم خودش حکایتی دارد . سکوت و به زبان ساده تر همان زورگویی و یا خفه کردن صدا در گلو نیز از مزایای داشتن قدرت است. قدرتی که رسانه ها ، حکومت ها ، ملیت ها ، و خیلی چیزهای دیگر را در دست دارد. زندانی به بزرگی زندان گوانتانامو می سازد تا به قول خودش تروریست را زندانی کند اما صبای دیگر زندان قندها را منفجر کرده و خود را بی خبر می اندازد. از حیله های مکار این آقای پرزیدنت جورج – ب زیاد هست که نه در اینجا گنجیده می شود و نه من حال حساب کردنش را دارم . از شجاع طلبی آقای حامد – ک هم که بسیار سخن های زیادی است . از همان فرارش در سالروز هفت ثور گرفته تا همان حرف های خنده دار طالبان پاکستانی و همان سخنی گه گفته بود : طالبان فرزندان افغانستان هستند ! از ریس جمهور بیگانه ی دیگری هم که دستش روی ماشه ی تفنگ است و خودش را خیلی می داند سخن های زیادی در اینترنت می توان یافت . حوصله ی جر و بحث در مورد بیگانگان و نژادپرستان را ندارم ! کاش یکی بود که به این قدرت مندان می گفت : از جان مردمان بی گناه که گذشته اید ، حداقل به خاطر خودتان از این بازی دست بردارید !!!
حال این بار قدرت مندان چه نقشه هایی برسر دارند ، خدا خودش می داند…
[در کنار نوشته ی بالا دیدن ویدیوی زیر نیز توصیه می شود ! اول موزیک وبلاگ را خاموش کنید بعد ویدیو را تماشا کنید ]