زندگی برباد رفته
آسمان ابری بود و قطره های باران زمین های کابل را گلی می کرد . صدای گریه نوزادی از خانه عبدالله بلند شد ، و شبانه چشم به این جهان گشود. دوران خردسالی شبانه در کابل خیلی زود گذشت . تا اینکه یک روز مردی سوار بر بایسیکل به خانه ی عبدالله آمد و کشته شدنش را خبر داد…سکینه همسر عبدالله روزها را با قالی بافی به سر می برد، تا نان خانه را فراهم کند.
سکینه که خود معلم مکتب بود، برای شبانه نوشتن و خواندن را یاد داد. اوضاع کابل هر روز بدتر می شد و مردم بیشتر کشته می شدند، سکینه نامه ی به برادر خود در پاکستان نوشت تا اگر امکان دارد، برای آنها پولی روان کند ،ولی هرگز جوابش را دریافت نکرد. سال ها گذشت و جنگ همچنان ادامه داشت،شبانه بدون سایه پدر در سایه جنگ به نوجوانی رسید، روزی محمد جوان همسایه ، از او خواستگاری کرد . او می خواست همراه با خانواده ی خود به یکی از کشور های همسایه برود، برای همین اصرار داشت تا مراسم عروسی زود تر انجام شود . مادر شبانه هم که از زندگی به تنگ آمده بود، به آنها زود جواب مثبت داد.مراسم نامزادی ، عقد و عروسی همزمان شب جمعه تعیین شد و هر دو خانواده از این وصلت راضی بودند. محمد سوادی در حد خواندن و نوشتن داشت و همین برای شبانه هم کافی بود ،برای اینکه اوهم سواد زیادی نداشت.
آن شب شوم فرا رسید ، شبی که زندگی شبانه را زیرو رو کرد …شبی که تمام آرزوهایش را بر باد داد…. شب جمعه شد و تعداد کمی از آشنایان خانواده ی محمد و خانوداه ی عبدالله از ترس طالبان به عروسی آمده بودند . عاقد در حال خواندن خطبه بود که در خانه کوبیده شد، یک چیزی در قلب سکینه فروریخت . درست مانند آن روزی که آن مرد خبر مرگ شوهرش را برایش آورد. یکی در را باز کرد تا در باز شد تعدادی تفنگ به دست وحشیانه به حویلی هجوم آوردند، هر کسی به هر سو فرار می کرد، صدای تفنگ همه را در جا میخکوب نمود….
محمد غرق در خون در مقابل چشمان شبانه به زمین افتاد . او فریاد کشید و خود را بالای جنازه محمد انداخت که یکی از افراد طالبان از چادرش کشیده و او را باخود بردند….
شبانه وقتی چشم هایش را بازکرد ، خود را پشت میله ها ی زندان همراه با چند زن دیگر دید … بغضی در گلویش جمع شده بود و اشک می ریخت ، ولی جرات فریاد نداشت، هر چه نگاه کرد مادر خود را ندید و از دیگران پرسید کسی برایش چیزی نگفت، چون مادرش نیز در آن شب کشته شده بود . مات و مبهوت مانده بود و زندگی برایش دیگر مفهومی نداشت تمام آرزوهایش برباد رفته بود.مدتی گذشت . یک مرد طالب چندین زن را برای نظافت خانه ی ریش سفیدان خود از زندان بیرون آورد که شبانه هم یکی از آنها بود. آنها را سوار بر موتر کرده و بردند. بعد از نیم ساعت موتر توقف کرد و زن ها از پشت آن پایین شدند .
خانه ی را که در مقابل خود دید ،ده برابر خانه ی بود که عبدالله با سالها زحمت آن را ساخته بود. او حالاباید خانه ی کسی را نظافت می کرد که امید زندگی اش را پیش چشمانش به شهادت رسانیده بود. اشک هایش را پشت چادرش پنهان کرد. مرد طالب با صدای بلند فریاد زد ، زود خانه را جارو کنید، همه مشغول کاری بودند که گالن تیل خاک چشم های اشک آلود و نا امید شبانه را به خود جلب کرد و تمام افکار او را به سوی دیگر برد.
وقتی کار نظافت تمام شد ،زنان از خانه بیرون شدند ، ولی شبانه به سوی گالن تیل دوید و آن را روی خود و خانه ریخت ،آتش را روشن کرد، در حالی که اشک می ریخت ، خود را درمیان شعله های آتش سوزانید تا شاید سوزش قلبش آرام گیرد…..