بارها و بارها وبلاگ ها را خوانده ام . تنها چیزی که گمراهم می کند ، این است که ما کی هستیم . هر بار که صفحه ی وبلاگی را باز می کردم تا آن را بخوانم، کلمه افغان را به عنوان معرفی هویت شخصی می دیدم . تا کنون چندین بار از خودم پرسیده ام ، آیا ما افغان هستیم و یا افغانستانی ! مگر افغان نام یک گروه در افغانستان نیست ، پس چرا ما خود را افغان می خوانیم .
نمی دانم از کجا و چگونه این عقیده شکل گرفت . رایج شدنش در میان مردم شاید به دلیل این بود که نسبت به استفاده اش بی توجه بودیم . چند شب پیش در سایت ها گشتی می زدم که مقاله ی را خواندم . در آن نوشته شده بود گفتن این که ما افغانستانی هستیم جرم است ! باخودم گفتم پس بلوچ ، تاجیک ، هزاره ، ازبک و ..هم باید خود را افغان بنامند ؟ نوشته شده بود کلمه ی افغانستانی را ایران بوجود آورده است ولی تا آنجایی که یادم می آید هیچ وقت ایران مهاجران افغانستان را افغانستانی صدا نمی کردند بلکه آنان را افغانی خطاب می نمودند.
به هر حال هر بار که کلمه ی افغان را در میان وبلاگ ها می بینم در فکر فرو می روم که معنای این واژه چیست . آیا اضافه کردن چند حرف ساده در ادامه ی این کلمه وقت گیر است ! و شاید هم چیز دیگری که من نمی دانم ، مانده ام که ما ، کی هستیم …
باد تندی می وزد ، گویی که در حال پروازم . دست هایم را باز می کنم و چشمانم را می بندم و خود را به دست باد می سپارم . به کجا مرا خواهد برد ، به آسمان های بی کران و یا به زمین های پهناوری که موجودی تا به حال آنها را ندیده …
باد دستانم را می گیرد و با او همسفر می شوم . دستان سبک و سردش را احساس می کنم . حتی صدایش را می شنوم که با من و طبیعت حرف می زند. هم چنان که دستانم در دست باد است ، موهایم به این طرف و آن طرف می روند . مردمانی را می بینم که کوله بارشان را بسته ،خودشان را آواره ی دشت و بیابان نموده اند . کودکی را می بینم که برای گرم کردن خود و خانواده اش کتاب های پدرش را می سوزاند . دندان هایم را به هم می فشارم و بلند فریاد می زنم ، نه نه ن…..
چشم هایم را می گشایم، می بینم هنوز روی صندلی بالکن خانه نشسته ام . دفترم به این سو و آن سو رفته و مدام ورق می خورد …و من باور می کنم که پرواز کردم، به کجا نمی دانم ….
دست هایم را روی هم می گذارم و می فشارمشان تا گرم بمانم . گاهی اوقات آن ها را در جیب هایم پنهان می کنم تا از سرما محفوظ بمانند . اما هنوز می لرزم و احساس سرما دارم . نفس هایم در این هوای سرد مثل دودی در مقابل چشمانم به آسمان می روند و بعد از گذشت چند ثانیه گم می شوند . اتوبوس امروز دیر کرد ، صندلی های ایستگاه پر از آدم هایی شده بود که سعی می کردند با کشیدن سیگار خودشان را گرم کنند .
هر بار که نگاهی به ساعت می انداختم ، عقربه هایش از یکدیگر پیشی می گرفتند و گویی زمان برایشان میدان مسابقه ی شده است . یکی پایش را به زمین می کوبید و با خود حرف هایی زمزمه می کرد. همه نگران بودند که دیر به مقصدشان برسند .
اتوبوس در کنار چراغ قرمز آن طرف خیابان ایستاد ، همه نگاه هایشان به طرف اتوبوس بود . چراغ سبز شد ولی حرکت نکرد ،کسانی که در ایستگاه بودند با خود می گفتند که چه شده است . سرانجام اتوبوس حرکتی کرد ولی وقتی به ایستگاه رسید چراغ هایش خاموش شد . راننده با عصبانیت به ما رو کرد و گفت : کار نمی کند….با خودم گفتم قلب اتوبوس هم در این سرما یخ زده است….