گپ چه کسی را باور کنیم

نوشته شده در چهارشنبه ۱۰ بهمن, ۱۳۸۶

گشت زدن در اینترنت و خواندن مقاله ها مرا سخت در دنیایی از ابهام فرو می برد . از خالق و مخلوق گرفته تا مسئول و غیر مسئول در کشور ما همه را دشنام می دهند . همه چیز برایم سوال بر انگیز است ، یکی نظام کمونیستی را می کوبد و دیگری از آن حمایت می کند . یکی مجاهدین را می کوبد و دیگری به دفاع از مجاهدین بر می خیزد . یکی از طالب ناخشنود است و دیگری از حکومت کرزی.
ما ها که نظر به سن و سال و دوری از وطن تا کنون نتوانسته ایم از نزدیک این رویدادها را تجربه کنیم ، ولی از محتوای نوشته ها در می یابیم که در این کشور هیچ چیز مقدسی وجود ندارد، ارزش ها و باورها همه پوچ به نظر می آیند . آیا حرکت کردن با این حال، حرکت بسوی سراب نیست ؟ چه آینده ی پیش رو خواهد بود ….
از این رو مانده ام که گپ چه کسی را باور کنم ، کی راست می گوید و کی دروغ ؟ شما بگویید چگونه واقعیت ها و حقایق را از افترائات و اتهامات تشخیص دهم ؟

از دسته ی روزنوشت، عکس و حرف
توسط آزاد

باز این چه شورش است

نوشته شده در یکشنبه ۲۳ دی, ۱۳۸۶

باز این چه شورش است که در خلق آدم است ماه محرم تسلیت باد

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

یادم می آید ، زمانی که کودک بودم از پدرم پرسیدم تا از تو برایم بگوید . پدرم شروع کرد از گفتن تو برایم و ازدشمنانی که آب را بر روی لبان تشنه ات بستند . هربار که پدرم بیشتر از تو سخن می گفت ، اشک های بیشتری از چشمانم جاری می گشت .

در پیچ و خم های زندگی لحضاتی برای آدم پیش می آید که حاضر می شود هر خواری و ذلت را بپذیرد ، اما تنها آزادگان هستند که با ایثار جانشان ، بهای آزادگی را می پردازند و تن به ذلت نمی دهند پدرم مدام این جملات را تکرار می کرد .

به قول یکی از نویسندگان “اگر آزادیخواهان و آزادگان جهان، در راه استقلال و رهایی از ستم و طاغوت‌ها می‌جنگند و الگویشان قهرمانی‌های شهدای کربلا است، در سایه همین درس «آزادگی» است که ارمغان عاشورا برای همیشه تاریخ است. .انسان‌های آزاده‌، در لحظات حساس و دشوار انتخاب، مرگ سرخ و مبارزه خونین را بر می‌گزینند و فداکارانه جان می‌بازند تا به سعادت شهادت برسند و جامعه خود را آزاد کنند. .”

از دسته ی خاطرات، روزنوشت
توسط آزاد

سال دو هزار و هشت

نوشته شده در یکشنبه ۱۶ دی, ۱۳۸۶

برف در افغانستان

سال دوهزار هفت میلادی با تمامی بدی ها و خوبی هایش تمام شد . با حادثه های جبران ناپذیری گذشت و جای خود را به یک سال جدید واگذار کرد. خیلی زود آمد و بدون اینکه صدایی برپا کند بارش را بست و رفت…می توان گفت ، یاد آوردن روزهای خوبش حسرتی به دل می گذارد و گذشت روزهای بدش آدم را خوشحال می سازد .

هوای امشب بارانی است و هر قطره ای که می بارد، برفی را از روی زمین می روبد . تقریبا تمامی برف های چند روز پیش آب شده اند .تازه زمستان شروع شده ، ولی هر بار که در کوچه ها راه می روم احساس می کنم که بهار نزدیک است . در حالی که معلوم نیست چه برف هایی بازهم در راه خواهند بود ، چون تا بهار وقت زیادی باقی مانده .

در خبرهای رسانه ها خواندم که امسال برف شدیدی در افغانستان باریده است و هوا بسیار سرد می باشد ،گویی اقلیم عوض شده . با وجود وسایل گرم کننده در اینجا آدم هیچ احساس سردی نمی کند اما مشاهده ی وضعیت کودکان هموطنم در هوای سرد بدون امکانات گرم کننده و سرپناه مناسب قلب آدم را می لرزاند . امید که روزی در آن سرزمین نیز در فصل زمستان کسی از سرما گله نداشته باشد.

از دسته ی روزنوشت
توسط آزاد

کریسمس مبارک

نوشته شده در سه شنبه ۴ دی, ۱۳۸۶

چند ساعتی می شود که دیگر برف نمی بارد ، ولی تمام شهر سفید شده است. صدای ماشین های غول پیکری که برف ها را پاک می کنند تن آدم را می لرزاند . همه در خانه هایشان زیر درخت کریسمس در انتظار باز کردن هدیه های شب کریسمس هستند .
کودکان در خیال خودشان چه رویاهای زیبایی دارند . تصور کردن آن که، شب بابا نوئل از دودکش خانه به اتاق آنها می رود و بهترین هدیه را به آنها می دهد، قل قلکم می دهد . پرواز درآسمان با گوزن های شاخ دار بابا نوئل هم برای خودش رویایی است .
هوا به سوی تاریکی می رود و تعداد ماشین های خیابان نیز در حال کم شدن هستند . بسوی پنجره اتاقم می روم تا اگر توانستم من هم بابانوئل و گوزن های خیالیش را در آسمان ببینم !

از دسته ی روزنوشت
توسط آزاد

عید سعید قربان مبارک باد

نوشته شده در چهارشنبه ۲۸ آذر, ۱۳۸۶

فرا رسیدن عید سعید قربان را به همه ی مسلمانان جهان تبریک عرض می کنم .

عید سعید قربان مبارک باد

از دسته ی روزنوشت
توسط آزاد

زندگی برباد رفته

نوشته شده در جمعه ۲۳ آذر, ۱۳۸۶

آسمان ابری بود و قطره های باران زمین های کابل را گلی می کرد . صدای گریه نوزادی از خانه عبدالله بلند شد ، و شبانه چشم به این جهان گشود. دوران خردسالی شبانه در کابل خیلی زود گذشت . تا اینکه یک روز مردی سوار بر بایسیکل به خانه ی عبدالله آمد و کشته شدنش را خبر داد…سکینه همسر عبدالله روزها را با قالی بافی به سر می برد، تا نان خانه را فراهم کند.

سکینه که خود معلم مکتب بود، برای شبانه نوشتن و خواندن را یاد داد. اوضاع کابل هر روز بدتر می شد و مردم بیشتر کشته می شدند، سکینه نامه ی به برادر خود در پاکستان نوشت تا اگر امکان دارد، برای آنها پولی روان کند ،ولی هرگز جوابش را دریافت نکرد. سال ها گذشت و جنگ همچنان ادامه داشت،شبانه بدون سایه پدر در سایه جنگ به نوجوانی رسید، روزی محمد جوان همسایه ، از او خواستگاری کرد . او می خواست همراه با خانواده ی خود به یکی از کشور های همسایه برود، برای همین اصرار داشت تا مراسم عروسی زود تر انجام شود . مادر شبانه هم که از زندگی به تنگ آمده بود، به آنها زود جواب مثبت داد.مراسم نامزادی ، عقد و عروسی همزمان شب جمعه تعیین شد و هر دو خانواده از این وصلت راضی بودند. محمد سوادی در حد خواندن و نوشتن داشت و همین برای شبانه هم کافی بود ،برای اینکه اوهم سواد زیادی نداشت.
آن شب شوم فرا رسید ، شبی که زندگی شبانه را زیرو رو کرد …شبی که تمام آرزوهایش را بر باد داد…. شب جمعه شد و تعداد کمی از آشنایان خانواده ی محمد و خانوداه ی عبدالله از ترس طالبان به عروسی آمده بودند . عاقد در حال خواندن خطبه بود که در خانه کوبیده شد، یک چیزی در قلب سکینه فروریخت . درست مانند آن روزی که آن مرد خبر مرگ شوهرش را برایش آورد. یکی در را باز کرد تا در باز شد تعدادی تفنگ به دست وحشیانه به حویلی هجوم آوردند، هر کسی به هر سو فرار می کرد، صدای تفنگ همه را در جا میخکوب نمود….
محمد غرق در خون در مقابل چشمان شبانه به زمین افتاد . او فریاد کشید و خود را بالای جنازه محمد انداخت که یکی از افراد طالبان از چادرش کشیده و او را باخود بردند….
شبانه وقتی چشم هایش را بازکرد ، خود را پشت میله ها ی زندان همراه با چند زن دیگر دید … بغضی در گلویش جمع شده بود و اشک می ریخت ، ولی جرات فریاد نداشت، هر چه نگاه کرد مادر خود را ندید و از دیگران پرسید کسی برایش چیزی نگفت، چون مادرش نیز در آن شب کشته شده بود . مات و مبهوت مانده بود و زندگی برایش دیگر مفهومی نداشت تمام آرزوهایش برباد رفته بود.مدتی گذشت . یک مرد طالب چندین زن را برای نظافت خانه ی ریش سفیدان خود از زندان بیرون آورد که شبانه هم یکی از آنها بود. آنها را سوار بر موتر کرده و بردند. بعد از نیم ساعت موتر توقف کرد و زن ها از پشت آن پایین شدند .
خانه ی را که در مقابل خود دید ،ده برابر خانه ی بود که عبدالله با سالها زحمت آن را ساخته بود. او حالاباید خانه ی کسی را نظافت می کرد که امید زندگی اش را پیش چشمانش به شهادت رسانیده بود. اشک هایش را پشت چادرش پنهان کرد. مرد طالب با صدای بلند فریاد زد ، زود خانه را جارو کنید، همه مشغول کاری بودند که گالن تیل خاک چشم های اشک آلود و نا امید شبانه را به خود جلب کرد و تمام افکار او را به سوی دیگر برد.
وقتی کار نظافت تمام شد ،زنان از خانه بیرون شدند ، ولی شبانه به سوی گالن تیل دوید و آن را روی خود و خانه ریخت ،آتش را روشن کرد، در حالی که اشک می ریخت ، خود را درمیان شعله های آتش سوزانید تا شاید سوزش قلبش آرام گیرد…..

از دسته ی داستان
توسط آزاد

ما،کی هستیم

نوشته شده در جمعه ۹ آذر, ۱۳۸۶

بارها و بارها وبلاگ ها را خوانده ام . تنها چیزی که گمراهم می کند ، این است که ما کی هستیم . هر بار که صفحه ی وبلاگی را باز می کردم تا آن را بخوانم، کلمه افغان را به عنوان معرفی هویت شخصی می دیدم . تا کنون چندین بار از خودم پرسیده ام ، آیا ما افغان هستیم و یا افغانستانی ! مگر افغان نام یک گروه در افغانستان نیست ، پس چرا ما خود را افغان می خوانیم .

نمی دانم از کجا و چگونه این عقیده شکل گرفت . رایج شدنش در میان مردم شاید به دلیل این بود که نسبت به استفاده اش بی توجه بودیم . چند شب پیش در سایت ها گشتی می زدم که مقاله ی را خواندم . در آن نوشته شده بود گفتن این که ما افغانستانی هستیم جرم است ! باخودم گفتم پس بلوچ ، تاجیک ، هزاره ، ازبک و ..هم باید خود را افغان بنامند ؟ نوشته شده بود کلمه ی افغانستانی را ایران بوجود آورده است ولی تا آنجایی که یادم می آید هیچ وقت ایران مهاجران افغانستان را افغانستانی صدا نمی کردند بلکه آنان را افغانی خطاب می نمودند.

به هر حال هر بار که کلمه ی افغان را در میان وبلاگ ها می بینم در فکر فرو می روم که معنای این واژه چیست . آیا اضافه کردن چند حرف ساده در ادامه ی این کلمه وقت گیر است ! و شاید هم چیز دیگری که من نمی دانم ، مانده ام که ما ، کی هستیم …


از دسته ی روزنوشت
توسط آزاد

پرواز

نوشته شده در یکشنبه ۴ آذر, ۱۳۸۶

باد تندی می وزد ، گویی که در حال پروازم . دست هایم را باز می کنم و چشمانم را می بندم و خود را به دست باد می سپارم . به کجا مرا خواهد برد ، به آسمان های بی کران و یا به زمین های پهناوری که موجودی تا به حال آنها را ندیده …

باد دستانم را می گیرد و با او همسفر می شوم . دستان سبک و سردش را احساس می کنم . حتی صدایش را می شنوم که با من و طبیعت حرف می زند. هم چنان که دستانم در دست باد است ، موهایم به این طرف و آن طرف می روند . مردمانی را می بینم که کوله بارشان را بسته ،خودشان را آواره ی دشت و بیابان نموده اند . کودکی را می بینم که برای گرم کردن خود و خانواده اش کتاب های پدرش را می سوزاند . دندان هایم را به هم می فشارم و بلند فریاد می زنم ، نه نه ن…..

چشم هایم را می گشایم، می بینم هنوز روی صندلی بالکن خانه نشسته ام . دفترم به این سو و آن سو رفته و مدام ورق می خورد …و من باور می کنم که پرواز کردم، به کجا نمی دانم ….

از دسته ی روزنوشت
توسط آزاد

مقصر،من و تو هستیم

نوشته شده در یکشنبه ۲۰ آبان, ۱۳۸۶

صدای گریه هایت را می شنوم و باز تو درمیان شعله های رقابت گروه هایی سیاسی آتش گرفتی…آنگاه که رفتی گل نثارشان کنی ، دشمن سینه ات را نشانه گرفت تا یادت بماند روزگار تو را به بازی گرفته ، بازی که هیچ گاه پایانی ندارد و هیچ کسی برنده آن نخواهد بود . شعله های آتشی که هزاران سال است روشن است ، و هر بار از شعله های آنها خانه ی می سوزد و به خاطره ی دردناکی تبدیل می شود.
مانند یک گروه کبوتر به آسمان ها پر کشیدید و پوزخندی به آدمیان زمانه زدید…و حال ،آنهایی که نتوانستند مانند شما ها به پرواز در بیایند باید نشان تلخ این حادثه را به دوش بکشند . دلم برای آدمیان این زمانه می سوزد، آدمیانی که می خواهند با به خون کشیدن دل بزرگ شماها ، کوچکی خودشان را نشان دهند .
من به عنوان یک دانش آموز دور از وطن ، پرواز در آمدن تعدای از هم قطارانم از قفس زندگی را به سوگ نشته ام که هر کدامشان رویایی برای آینده داشتند، رویایی که زودتر از به حقیقت پیوستن ، برباد رفت…
مقصر من و تو هستیم که حرف های در ظاهر دلسوزانه را باور کردیم . در حالی که قربانی رقابت کور و کینه توزانه ی بیش نبودیم . این است سرنوشت من و تو …

از دسته ی روزنوشت
توسط آزاد

سرما

نوشته شده در شنبه ۱۲ آبان, ۱۳۸۶

دست هایم را روی هم می گذارم و می فشارمشان تا گرم بمانم . گاهی اوقات آن ها را در جیب هایم پنهان می کنم تا از سرما محفوظ بمانند . اما هنوز می لرزم و احساس سرما دارم . نفس هایم در این هوای سرد مثل دودی در مقابل چشمانم به آسمان می روند و بعد از گذشت چند ثانیه گم می شوند . اتوبوس امروز دیر کرد ، صندلی های ایستگاه پر از آدم هایی شده بود که سعی می کردند با کشیدن سیگار خودشان را گرم کنند .

هر بار که نگاهی به ساعت می انداختم ، عقربه هایش از یکدیگر پیشی می گرفتند و گویی زمان برایشان میدان مسابقه ی شده است . یکی پایش را به زمین می کوبید و با خود حرف هایی زمزمه می کرد. همه نگران بودند که دیر به مقصدشان برسند .
اتوبوس در کنار چراغ قرمز آن طرف خیابان ایستاد ، همه نگاه هایشان به طرف اتوبوس بود . چراغ سبز شد ولی حرکت نکرد ،کسانی که در ایستگاه بودند با خود می گفتند که چه شده است . سرانجام اتوبوس حرکتی کرد ولی وقتی به ایستگاه رسید چراغ هایش خاموش شد . راننده با عصبانیت به ما رو کرد و گفت : کار نمی کند….با خودم گفتم قلب اتوبوس هم در این سرما یخ زده است….

از دسته ی داستان
توسط آزاد