پرواز

نوشته شده در یکشنبه ۴ آذر, ۱۳۸۶

باد تندی می وزد ، گویی که در حال پروازم . دست هایم را باز می کنم و چشمانم را می بندم و خود را به دست باد می سپارم . به کجا مرا خواهد برد ، به آسمان های بی کران و یا به زمین های پهناوری که موجودی تا به حال آنها را ندیده …

باد دستانم را می گیرد و با او همسفر می شوم . دستان سبک و سردش را احساس می کنم . حتی صدایش را می شنوم که با من و طبیعت حرف می زند. هم چنان که دستانم در دست باد است ، موهایم به این طرف و آن طرف می روند . مردمانی را می بینم که کوله بارشان را بسته ،خودشان را آواره ی دشت و بیابان نموده اند . کودکی را می بینم که برای گرم کردن خود و خانواده اش کتاب های پدرش را می سوزاند . دندان هایم را به هم می فشارم و بلند فریاد می زنم ، نه نه ن…..

چشم هایم را می گشایم، می بینم هنوز روی صندلی بالکن خانه نشسته ام . دفترم به این سو و آن سو رفته و مدام ورق می خورد …و من باور می کنم که پرواز کردم، به کجا نمی دانم ….

از دسته ی روزنوشت
توسط آزاد

مقصر،من و تو هستیم

نوشته شده در یکشنبه ۲۰ آبان, ۱۳۸۶

صدای گریه هایت را می شنوم و باز تو درمیان شعله های رقابت گروه هایی سیاسی آتش گرفتی…آنگاه که رفتی گل نثارشان کنی ، دشمن سینه ات را نشانه گرفت تا یادت بماند روزگار تو را به بازی گرفته ، بازی که هیچ گاه پایانی ندارد و هیچ کسی برنده آن نخواهد بود . شعله های آتشی که هزاران سال است روشن است ، و هر بار از شعله های آنها خانه ی می سوزد و به خاطره ی دردناکی تبدیل می شود.
مانند یک گروه کبوتر به آسمان ها پر کشیدید و پوزخندی به آدمیان زمانه زدید…و حال ،آنهایی که نتوانستند مانند شما ها به پرواز در بیایند باید نشان تلخ این حادثه را به دوش بکشند . دلم برای آدمیان این زمانه می سوزد، آدمیانی که می خواهند با به خون کشیدن دل بزرگ شماها ، کوچکی خودشان را نشان دهند .
من به عنوان یک دانش آموز دور از وطن ، پرواز در آمدن تعدای از هم قطارانم از قفس زندگی را به سوگ نشته ام که هر کدامشان رویایی برای آینده داشتند، رویایی که زودتر از به حقیقت پیوستن ، برباد رفت…
مقصر من و تو هستیم که حرف های در ظاهر دلسوزانه را باور کردیم . در حالی که قربانی رقابت کور و کینه توزانه ی بیش نبودیم . این است سرنوشت من و تو …

از دسته ی روزنوشت
توسط آزاد

سرما

نوشته شده در شنبه ۱۲ آبان, ۱۳۸۶

دست هایم را روی هم می گذارم و می فشارمشان تا گرم بمانم . گاهی اوقات آن ها را در جیب هایم پنهان می کنم تا از سرما محفوظ بمانند . اما هنوز می لرزم و احساس سرما دارم . نفس هایم در این هوای سرد مثل دودی در مقابل چشمانم به آسمان می روند و بعد از گذشت چند ثانیه گم می شوند . اتوبوس امروز دیر کرد ، صندلی های ایستگاه پر از آدم هایی شده بود که سعی می کردند با کشیدن سیگار خودشان را گرم کنند .

هر بار که نگاهی به ساعت می انداختم ، عقربه هایش از یکدیگر پیشی می گرفتند و گویی زمان برایشان میدان مسابقه ی شده است . یکی پایش را به زمین می کوبید و با خود حرف هایی زمزمه می کرد. همه نگران بودند که دیر به مقصدشان برسند .
اتوبوس در کنار چراغ قرمز آن طرف خیابان ایستاد ، همه نگاه هایشان به طرف اتوبوس بود . چراغ سبز شد ولی حرکت نکرد ،کسانی که در ایستگاه بودند با خود می گفتند که چه شده است . سرانجام اتوبوس حرکتی کرد ولی وقتی به ایستگاه رسید چراغ هایش خاموش شد . راننده با عصبانیت به ما رو کرد و گفت : کار نمی کند….با خودم گفتم قلب اتوبوس هم در این سرما یخ زده است….

از دسته ی داستان
توسط آزاد

آغازی دوباره

نوشته شده در شنبه ۲۸ مهر, ۱۳۸۶

کوچ کردم

از وبلاگ روزنوشت کوچ کردم و بعد از گذشت دو ماه اینجا را برای ادامه ی روزنوشت ها و داستان هایم برگزیدم . و شاید اینجا جایی باشد که تا آخرش آن را ادامه خواهم داد، نمی دانم شاید بازهم نظرم عوض شود، نمی دانم… نوشتن امروز را به جای فردا ترجیح دادم . این بار به نام چشمه ریگی . نمی دانم حقیقت است ، یا رویا ! ولی برایم از کودکی نامش آشنا بوده و هست . چشمه ریگی را برگزیدم برای اینکه مکانی است دلنشین و حیات بخش. هنوز هم تعدادی هستند که صورتشان را با آب چشمه ها می شویند و غبار کینه و نفرت را از وجودشان پاک می کنند .
با گذشت روزگار خاطره ها نیز از صحنه ی زندگی پاک می شوند و جای خود را به خاطره های جدیدی می دهند بدون اینکه یادی از گذشته های شود . شاید یکی از دلایل انتخاب این نام، زنده نگه داشتن یاد و خاطره هایی دوران کودکی ام باشد . دورانی که زود گذشت و مرا در حسرت بازگشت خود تنها گذاشت . هر چه پیش می روم که آن را بیابم ، غافل از اینکه هر لحظه از آن دور و دورتر می شوم …

از دسته ی روزنوشت
توسط آزاد