پرواز
باد تندی می وزد ، گویی که در حال پروازم . دست هایم را باز می کنم و چشمانم را می بندم و خود را به دست باد می سپارم . به کجا مرا خواهد برد ، به آسمان های بی کران و یا به زمین های پهناوری که موجودی تا به حال آنها را ندیده …
باد دستانم را می گیرد و با او همسفر می شوم . دستان سبک و سردش را احساس می کنم . حتی صدایش را می شنوم که با من و طبیعت حرف می زند. هم چنان که دستانم در دست باد است ، موهایم به این طرف و آن طرف می روند . مردمانی را می بینم که کوله بارشان را بسته ،خودشان را آواره ی دشت و بیابان نموده اند . کودکی را می بینم که برای گرم کردن خود و خانواده اش کتاب های پدرش را می سوزاند . دندان هایم را به هم می فشارم و بلند فریاد می زنم ، نه نه ن…..
چشم هایم را می گشایم، می بینم هنوز روی صندلی بالکن خانه نشسته ام . دفترم به این سو و آن سو رفته و مدام ورق می خورد …و من باور می کنم که پرواز کردم، به کجا نمی دانم ….
