شانزدهمین سالگرد فاجعه خونین افشار گرامی باد

آتــش شـکست حرمت معصــوم آب را     کابوس خوف ، شیشه رویای ناب را
تصـویرهـای تیره و چـرکیــن کیــنـه هــا    آلـوده اند  ذهـن  مـصفـای قـــاب را
در آسـمان ، شیـوع شـباویر کرده است    اشغال ، برج غیرت سرخ شـهاب را
شامــی تنـید رشـته تاریک ، تا کـــشید    در بنـد ، دست شعلـه ور آفــتاب را
خم گشت عرش قامت کهسارو تازه کرد    زخــم هزار سـاله نســل عــقاب را
سـوی بــقا ســوار خـطــر پوی آسـمان    مهــمیز زد سـمند سپیــد شتاب را

زخم هزار ساله
شاعر : محمد حسین هاشمی



غزه در سکوت مطلق رسانه های هموطن

تفسیر کردن فاجعه غزه در بیان چند کلمه کار دشواری است.  دیدن چهره های خونین پدران و مادرانی که کودکان زخمی شان را بردوش گرفته و به این سو و آن سو می دوند، آزار دهنده است . شنیدن صدای موشکی که هر چند ساعت به روی خانه ای آباد فرود می آید ، یادآور حکایت سرزمین زخم دیده ی خودم است .
خون ، اشک ، فریاد و غزه . بحث دیگر سر من و تو نیست ، سر مسلمان بودنمان نیست ! سر زبانمان ، سر هموطنانمان نیست ! بحث سر انسانیت و شرف است !
جدا از حماس و اسرائیل ، یهود و مسلمان ، این انسانیت است که انسان را وادار به دفاع از مردمی بی گناه می کند ! این انسانیت است که هزاران نفر به خاطر داشتنش در سراسر جهان از خانه بیرون زده و پرچم به دست گرفته و در غم این حادثه شریک می شوند . نه به خاطر عرب بودن غزه ، نه به خاطر مسلمان بودن مردم غزه ، نه بخاطر دشمن بودن مردم غزه با آمریکا ،تنها به خاطر داشتن انسانیت ! و مظلومیت مردم غزه.
انسانیت تنها هفت کلمه ایست که اکثرمان حتی بویی از آن نبرده ایم ! در اوج فاجعه به جای حمایت از مردم بی دفاع غزه ،آن را کوبیدیم  و حامی اسرائیل شدیم ! چهره های خونین صدها زن و کودک و بچه را در تصاویر ویدیویی دیدیم و جرات نوشتن یک پاراگراف را نداشتیم ! یک پاراگراف برای حمایت از آن کودک خردسال که گلوگله ی درست فرق سرش را نشانه گرفت ! نه پاراگرافی برای حمایت از حماس و گروه های همتایش !
این مرز ، ملیت و قوم نیست که این و آن را جدا کرده ! تا به کی این افکار ” که او نیست هموطنم ” باید در ذهنمان جاری باشد ! تا به کی باید به خاطر کوبیدن کشوری که از او متنفریم و او راست یا دروغ مدافع غزه شده ،چشم خود را از قتل عام مردم غزه بپوشانیم ! تا چه زمانی برای راه انداختن پرونده های سیاسی مان باید به دیگر ملیت ها و محرومان مثل مردم خود ضربه بزنیم ؟!
باید حتما طرفداری آمریکا را بکنیم تا نشان دهیم چقدر آزادی خواه و دموکراسی پرست هستیم ؟! باید همیشه طرفدار کشور قدرتمند باشیم تا شخصیتمان را نشان دهیم ؟؟
اینطور نیست ! دموکراسی همین جاست ! دموکراسی در قلب انسانها است! تا زمانی که انسانیت ، اراده را کنترل نکرده و نژادپرستی و قوم گرایی را کنار نگذاشته ،به آزادی دست  نخواهیم یافت  !
آزادی به معنای واقعی حمایت کردن از انسانیت ! نه سکوت در برابر تجاوز و زور ! این چهار وجب میدان رسانه ای ارزشش را ندارد تا پای بر اعتقادات و انسانیت خود گذاشته و از قدرتمند دفاع کنیم !



کریسمس و بچه های افغانستان

کریسمس و بچه های افغانستانی

و فردا کریسمس است … شبی که کودکان به زور بخواب می روند و ته دلشان می خواهند فردا زود بیدار شوند تا کادو های رنگ و بارنگشان را باز کنند . کادوهایی که با کاغذ کادوی قرمز و با ربان سبز بسته بندی شده اند و خواب را از چشمان کودکان ربوده اند .
در یکی از گوشه های این جهان بزرگ ، درست در یک کشور عقب افتاده جهان چهارمی مثل افغانستان کودکان نه تنها امشب را خوب نمی خوابند بلکه سال هاو شاید هم قرن هاست که کودکان آن شبها نا آرام چشم بر هم می گذارند و به این شکل بزرگ می شوند . این بی خوابی بخاطر هیجان بازکردن کادو نیست ، به خاطر دیدن چهره بابانوئل هم نیست ، به خاطر شادی برآورده شدن آرزوهایشان هم نیست . آنها خود خبر دارند که بابانوئل سالهاست که اسامی کودکان افغانستان را از لیست کسانی که باید به آنها هدیه بدهد پاک کرده است .
این بی خوابی به خاطر سرمایی است که سراسر خانه های گاه گلی و چادر های پاره شان را فرا گرفته است . این بی خوابی برای آن است که شکم های کوچکشان نانی درونش نیست . آنقدر گرفتاری زیاد است که حتی فکر کردن به ریش های سفید بابانوئل با آن شکم چاقش آنها را می آزارد .
شبی نیست که به آرامی چشم هایشان را ببندند و مانند دیگر کودکان جهان با لالایی های پدر و مادرشان به خواب روند . هرچندتعدادشان یا پدر و مادرهای شان را از دست داده اند و یا تا چشم بازگرده در خرابه بزرگ شده اند . کودکانی که تنها یک بار هم از جانب کسی هدیه ی دریافت نکرده اند ، حتی بابانوئل افسانه ای .
برخی شان سالهاست که بدون سقف به سیمای آبی رنگ آسمان چشم دوخته اند و نه تنها در جستجوی بابانوئل نیستند که برای یافتن امید تلاش می کنند . ما زیر سقف های آجری و چوبی با ترس از پنجره به آسمان نگاه می کنیم و پریشان دنبال بابانوئل می گردیم و آنها دنبال یک لقمه نان!



برف ، برف و بازهم برف …

دست هایم را به زور گرمای بخاری اتاقم روی کیبرد تکان می دهم. هر چه بیشتر دمای اتاق بالا می رود احساس سرمای بیشتری می کنم . پشت پنجره اتاق ، اگر حساب ریاضی از یادم نرفته باشد حدود ده سانتی برف بجا مانده است. روبه روی پنجره اتاق درست یک تیر برق قرار گرفته که رویش چندین گنجشک آرام بال هایشان را بسته و جای خشک کرده اند.
سرمای زمستان نیست که دل و روحم را سرد کرده ، چیز دیگری است . دست هایم همچنان روی کیبرد رژه می روند و نمی دانم چرا اینقدر کلمه ها را روی کیبرد محکم می فشارم. شاید به خاطر این باشد که حس سرما را از وجودم به کلمه ها منتقل کنم . و چه دشوار است ، تصور کردن ، فکر کردن و نوشتن .
بعضی وقت ها آدمی سخت مشغول کارها و دشواری های این زمانه می شود که خیلی چیزها را از یاد می برد ، از آبی بودن رنگ آسمان گرفته تا سفیدی رنگ برف . شاید نگاه کردن به آسمان هم وقت گیر باشد ولی در هنگام برف باریدن مجبوری حتی برای یک لحظه کوتاه هم که شده سرت را بلند کنی .
هنوز سرد است ، برف یک ساعتی می شود که دیگر نمی بارد . تعداد گنجشک های روی تیر برق کم تر شده است و هر چند دقیقه ی یکی شان پر می زند و می رود .



آن سوی کایت رانر (بادبادک باز )

بلاخره فرصتی پیدا کردم که شاهکار خالد حسینی را بخوانم ! شاهکاری که خبرش در وبلاگستان پیچید و نظرات همه را با یک رمان عوض کرد !
چند وقت پیش یکی از دوستان ایرانی برایم ایمیلی زده بود و در آن نوشته بود : ” کتاب کایت رانر را خوانده ای آزاد ! عجب چیزی است این کتاب ! من که کلی نظرم در مورد شما افغانی ها عوض شد ! ” . من هم که کتاب را نخوانده بودم هیچ چیزی در جوابش ننوشتم و ترجیح دادم جوابش را وقتی بدهم که خودم شخصا کتاب را بخوانم و بسنده به نوشته های وبلاگستان نکنم .
دیروز کتاب را خلاص کردم ، حدود دو تا سه هفته طول کشید تا توانستم این کتاب را بخوانم . البته بیشترش به زور کلاس زبانمان بود که باید هر هفته یک کتاب بخوانیم . کلا خواندن این کتاب برایم یک افسانه شده بود ، از اینکه چطور نظر یک ایرانی در مورد افغانستانی ها با خواندن یک کتاب عوض شده بود واقعا تعجب کردم! افغانستانی هایی که بیش از ده ها کتاب در ایران منتشر کردند و حتی یکی شان به اندازه رمان خالد حسینی مشهور نشد ! و حال تنها با تصویر کشیدن گوشه ی از این زخم، نظر جهانیان عوض شد !
قطعا وقتی کتابی به زبان دیگری ترجمه می شود در آن تحریف های نیز بوجود می آید . حال این ترجمه در کشوری صورت گیرد که قانون کپی رایت ستاره سهیل است و هر چند زمانی روی رخ نشان می دهد . راستش را بخواهید این فکر در ذهنم بوجود آمده که نسخه ی فارسی این کتاب با نسخه انگلیسی آن کاملا متفاوت خواهد بود ، هرچند من حتی جلد کتاب فارسی اش را هم ندیده ام و آن چه را که خواندم نسخه زبان اصلی بود .
زبان اصل گفتیم و یاد یک سری مسائل دیگر در باب کایت رانر افتادم . کتابی که در آمریکا توسط خالد حسینی به زبان انگلیسی نوشته شده در ایران به زبان فارسی چند بار چاپ می شود و تعداد زیاد آن را می خوانند، ولی کمتر کسی پیدا می شودکه کتاب های فارسی خودمان را بخوانند ! حتی در همین  کانادا ! وقتی یک  جوان افغانستانی را می بینی و از او سوال می کنی چند کتاب در مورد افغانستان خوانده ای ؟با دلگرمی تمام می گوید : ” کتاب کایت رانر را خوانده ام ” و اگر نام کتاب های تاریخ و یایکی از کتاب های داستان فارسی را که خود هموطنان نوشته پرسان کنیم ،یا سرش را به علامت نمی دانم تکان می دهد و یا سکوت می کند .
قصد خلاصه نویسی کتاب را اصلا ندارم که تنها با جستجوی یک کلمه خالد حسینی صدها گزینه در گوگل برای بینندگان و خوانندگانش موجود است . قصد موشکافی درونمایه  کتاب را نیز ندارم و اصلا نمی خواهم میدان جنگ راه بیاندازم که صبا روز متهم به قوم گرایی شوم ! البته در نظر بعضی ها حرف دل زدن و حمایت کردن ، قوم گرایی حساب می شود و کارهای دیگر تنها وظیفه شناسی !
خلاصه کلام ، کتاب کایت رانر به دلم ننشست … افسانه کایت رانر چیزی است که هر لحضه در افغانستان در حال تکرار است ! از محبوبیت کتابش گرفته تا کلمه به کلمه توهین ها و تحقیر هایش ! کایت رانر کتابی بود که مانند فیلم های هندی نویسنده اش یک شبه پول دار شد ، در جهان معروف شد و در آخر با انتشار فیلم دیگری دین چند ساله خود را به افغانستان ادا کرد. میلیون ها نفر در سراسر دنیا آن را خواندند ، یکی از دلایل موفقیت کایت رانر به خاطر این بود که کتابی است که با زبان انگلیسی در مورد رویدادهای افغانستان توسط یک نویسنده افغانستانی – امریکایی نوشته می شود . مشهور شدنش در کشور هم جوار و فارسی زبان افغانستان نه به خاطر محتوای کتاب بلکه بخاطر امریکای بودن کتاب کتاب است و اگرنه بهتر از این کتاب ده ها جلد توسط داستان نویسان افغانستانی مقیم ایران نوشته شده که حتی بسیاری از ایرانیان از نام آنها اطلاع ندارند. به طور قطع اگر آنها هم یک بار در امریکا چاپ شوند ده ها بار در ایران تجدید چاپ خواهند شد!. از آنجایی که موزیک آمریکایی در کوچه و بازار به عنوان یک تفاخر پخش می شود ،می توان دلیل خواندن این کتاب را نیز نوعی کج دهنی به نظام حاکم دانست نه محتوای کتاب! خواندن کتابی که از انگلیسی به فارسی ترجمه شده به قول جدیدی ها “کلاس دارد ” !