نمی دانم تاکنون نام فیس بوک را شنیده اید و یا نه ، به هر حال بعد از معرفی کردن وردپرس فکر می کنم دومین وبسایتی که باید معرفی کنم فیس بوک باشد . خود من نیز تا دو، سه سال پیش نمی دانستم فیس بوک چیست و برای همین است که فکر می کنم تعدادی نیز در این مورد قبلا آگاهی داشته باشند . بگذریم ، فیس بوک یک شبکه ی اجتماعی است که مدعی است ۷۴،۰۰۰،۰۰۰ کاربر و عضو دارد . البته تعداد کاربران فیس بوک آنقدر زیاد هستند که می توان بیل گیتس را نیز میانشان پیدا کرد!
در پستی که وردپرس را معرفی کرده بودم یکسری اطلاعات در مورد سایت الکسا نیز داده بودم . به هر حال طبق آمار الکسا فیس بوک مقام صدم را در کشور همسایه افغانستان یعنی ایران داراست و مقام دوم را در کانادا بعد از سایت گوگل به خود اختصاص داده است .
با توجه به آمار بالا می توان به محبوبیت این شبکه ی اینترنتی پی برد . البته شبکه های اینترنتی بزرگ دیگری مانند مای اسپیس و یاهو ۳۶۰ نیز به رقابت با فیس بوک مشغول اند ولی به قول معروف فیس بوک جای خودش را در میان کاربران بدست آورده است . در همین اطراف خودمان نیز شبکه های اینترنتی کوچکی را مانند فلان و فلان می توان یافت ولی تنها مشکل این نوع شبکه ها نداشتن یک سری اهداف خاص است.
جالب اینجاست که اگر شما سه کلمه ی مخفف شده ی افغانستان AFG را درقسمت جستجوی این وبسایت وارد کنید شاید بیش از ۵۰۰ عضو پیدا می شوند که تنها نام AFG را برای نام کاربری خود برگزیده اند! این یعنی بدون در نظر گرفتن کسانی که از افغانستان هستند ولی یک نام کاربری جداگانه برای خود انتخاب کرده اند .
ولی چیزی که مرا می آزارد خارج شدن رفتار تعدادی از هموطنان از حیطه ی شبکه ی اجتماعی است . از همان قضیه ی سال پیش که در مراسم بزرگداشت ملیت های مختلف برگذار شد گرفته تا به همین کاربران افغانستانی فیس بوک .
با وجود این همه آهنگ های وطنی ، وقتی تعدادی می آیند و رپ را به عنوان نشان دادن فرهنگ افغانستانی معرفی می کنند دیگر انتظاری از یک شبکه ی اجتماعی آزاد نمی توان داشت . پروفایل های بعضی از هم وطنان در این شبکه ها آنقدر شرم آور است که جرات گفتن و نوشتنش را ندارم ! نمی دانم شما در این مورد خاص چه نظر دارید؟
به هر حال یکی از مسائل مهمی که فکر می کنم هر افغانستانی باید به آن توجه داشته باشد همین حفظ هویت و تاریخ گذشته است . نه این که با خود فروختگی در برابر کشورهای بیگانه بخواهیم خود را همرنگ آنان کنیم . به قول معروف ما افغانستانی ها افراطی عمل می کنیم ، اگر بخواهیم مذهبی شدیم یک بنیادگرای خشکه مقدس می شویم و اگر غربی شدیم از آمریکایی ها و اروپایی ها هم بالا می زنیم و بی بند وبار تر از آنها می شویم ! باور کنید ، حقیقت دارد . اگر هم باور ندارید پیشنهاد می کنم اطرافتان را با دقت بیشتری نگاه کنید …نمی دانم چرا ما افغانستانی ها نمی توانیم معتدل باشیم؟ چرا؟
دست های لاغر و استخوانیت را دوست دارم ، حتی زمانی که با آن درشتی اش روی صورتم دست می کشیدی . دست های پینه خورده ات را دوست دارم ، همان دست هایی که سالها مجبور به جمع کردن خارهای بیابان بودند. به تک تک خارهایی که به دستت رفت و جایشان ماندگار شد ، دوستت دارم . دست های که چندین سال قلم زدند و برای بالا بردن سطح سواد مردم کشور مجبور به نوشتن سطرها و کتاب ها شدند . همان دستانی که شب ها روی سرم می کشیدی و داستان های پشت کوه قاف را برایم می خواندی . همان دست هایی که به آن اطمینان می کردم و دستم را در هنگام عبور از خیابان به دستانت می سپردم . دستانی که به جای گذاشتن لقمه ی در دهان تو ، لقمه در دهانم می گذاشتند . همان دستانی که چندین بار روی گوشهایم نهادی تا حرفهای کینه توز بیگانگان نژاد پرست را نشنوم .
به لطافت دستهای مهربانت دوستت دارم . دستهایی که بوی زندگی می دهند. دست هایی که چندین سال آوارگی را درخود جای داده اند و سرخم فرود نیاورده اند . هنوز هم دستهایت بوی زندگی می دهند ، بوی اعتماد ، بازهم مانند همیشه دستانم را به دستانت می سپارم .
سالروز میلاد حضرت امام علی ( علیه اسلام ) و همچنین روز پدر به تمامی پدران فداکار وطنم مبارک باد.
زورگویی و برتری همیشه هدایت کننده ی کلمه ی نفرت انگیز ” قدرت ” است . در کنار اینها رقابت نیز نمک اضافه ی این غذای شور می باشد . داشتن قدرت آنقدر آدمی را تا دیوانگی پیش می برد که از نمونه هایش می توان جنگ هایی مانند جنگ ویتنام ، عراق و افغانستان را مثال زد . یکی موشک هوا می کند و دیگری آپالو و به قول قدیمی ها خودش را قاطی بزرگترها می کند . یکی به جای اینکه بفهمد طالبان اصلی خود دولت است ، دم از طالبان پاکستانی می زند. دیگری بجای نگاه کردن به وضعیت خراب کشورش ، به فکر فراهم کردن احتیاجات کشوری بی هویت است .
خلاصه اینکه قدرت همیشه آدمی را دیوانه می کند . حال اگر این قدرت در دست دیوانگان باشد دیگر چه ها خواهد شد ! یکی وجود کشوری را انکار می کند که جهان آنرا پذیراست ، دیگری طرفداری کشوری را می کند که به قول معروف از باد هوا زنده است . سال ها پیش طالبان را بوجود آورد و با یک حیله گری حادثه ی به نام یازدهم سپتامبر ایجاد کرد و دست آورد خویش را از ریشه کند . چند سال بعد یکی دیگر از مزدورانش را به همان روش قدیمی از سلطنت برکنار کرد و با یک دادگاه حکم اعدامش را صادر نمود.
پشت میز قدرت نشستن هم خودش حکایتی دارد . سکوت و به زبان ساده تر همان زورگویی و یا خفه کردن صدا در گلو نیز از مزایای داشتن قدرت است. قدرتی که رسانه ها ، حکومت ها ، ملیت ها ، و خیلی چیزهای دیگر را در دست دارد. زندانی به بزرگی زندان گوانتانامو می سازد تا به قول خودش تروریست را زندانی کند اما صبای دیگر زندان قندها را منفجر کرده و خود را بی خبر می اندازد. از حیله های مکار این آقای پرزیدنت جورج – ب زیاد هست که نه در اینجا گنجیده می شود و نه من حال حساب کردنش را دارم . از شجاع طلبی آقای حامد – ک هم که بسیار سخن های زیادی است . از همان فرارش در سالروز هفت ثور گرفته تا همان حرف های خنده دار طالبان پاکستانی و همان سخنی گه گفته بود : طالبان فرزندان افغانستان هستند ! از ریس جمهور بیگانه ی دیگری هم که دستش روی ماشه ی تفنگ است و خودش را خیلی می داند سخن های زیادی در اینترنت می توان یافت . حوصله ی جر و بحث در مورد بیگانگان و نژادپرستان را ندارم ! کاش یکی بود که به این قدرت مندان می گفت : از جان مردمان بی گناه که گذشته اید ، حداقل به خاطر خودتان از این بازی دست بردارید !!!
حال این بار قدرت مندان چه نقشه هایی برسر دارند ، خدا خودش می داند…
[در کنار نوشته ی بالا دیدن ویدیوی زیر نیز توصیه می شود ! اول موزیک وبلاگ را خاموش کنید بعد ویدیو را تماشا کنید ]
کشته شدن زنان و کودکان بی گناه ، کشته شدن غیر نظامیان ، بمب گذاری های انتحاری، پرواز کردن دانش آموزان و ترک کردن این خرابه از دست آوردهای این شش ، هفت سال حکومت بعد از طالبان است . قبل از آن هم اوضاع چندان خوب نبود ، همان حکومت طالبان را می گویم که زنده زنده آدم سر می بریدند و زنده زنده به گور می کردنند و می کنند. یادم می آید سال دو هزار و یک میلادی بود که بعد از حملات نمایشی یازدهم سپتامبر آمریکا با ارتش و سربازهایش قلب افغانستان، کابل را هدف حمله قرار داد.
از آن روز تا به حال هرچه که در اخبار می خوانم حکایت از کشته شدن بیگناهان و غیر نظامیان در یک نبرد خیالی است . نبردی که هفت سال است بدون هیچ هدفی مردمان افغانستان را از زندگی شان محروم می کند . نبرد دروغین با خشخاش، با تروریست و یا نبرد با همان بن لادن و ملاعمرش .
سکوت در مورد قضیه ی کوچی ها ، به شهادت رسیدن تعدای از دانش آموزان ، قتل عام ها ، حملات انتحاری ، بمب گذاری هتل کابل ، انفجار برنامه ریزی شده ی زندان قندهار و خیلی از حادثه های بزرگ دیگری که حتی به یاد آوردنشان دل آدمی را می رنجاند خود حاکی از بی ارزش بودن جان انسان ها در افغانستان است.
همین چند وقت پیش در جایی خوانده بودم پدری فرزندش را به ازای هزار دالر به یک خان فروخت …این هم یک مثال دیگرش! وقتی که یک سگ جنگی را به جای یک انسان تعویض می کنند ، این چیزها دیگر چیزی به حساب نمی آید. این حادثه ها ، حوادث دلخراشی هستند که هم در زمان طالبان اتفاق افتاده اند و هم در زمان کرزی اتفاق می افتد . با گذشت بیش از سی سال نا آرامی در افغانستان هنوز هم این حکایت ها تغییری نکرده اند ، حادثه ی امروز در سفارت هند خود ثابت کرد که این نا آرامی ها و حکایت ها ادامه خواهد داشت .حکایتی که زندگی بیش از سی و یک میلیون نفر را به بازی گرفته و آن ها را به بی ارزش ترین متاع جلوه می دهد.
نوزده سال پيش از کتم عدم پا بر عرصه وجود نهادم و وارد بازي روزگار شدم. زندگي مهاجرتي ادامه سرنوشتم را در شمالي ترين کشور جهان رقم زد . اولين وبلاگم را چهار سال پيش آغاز کرده بودم و بعد از آن تصميم گرفتم به ديار ديگر بروم . آنوقت وبلاگ روزنوشت به جمع وبلاگ هاي مهاجران افغانستاني در بلاگفا اضافه شد . نام آزاد را اولين بار در همان جا انتخاب کردم ، آزاد ، يعني گفتن ، شنيدن و نوشتن هر چيزي که در دل داري .
خلاصه اينکه يک سال از روزنوشت گذشت و تصميم گرفتم دوباره کوچ کنم . مثل اينکه زندگي مهاجرتي تاثيرش را روي دنياي مجازي هم گذاشت . حدود يک يا دوسال مي شود که در چشمه ريگي بدون در نظر گرفتن مسائل قومي و سياسي مي نويسم . تنها آن چيزي را مي نويسم که ذهنم را به خودش مشغول مي کند .
گاهي اوقات شعر مي سرايم و داستان مي نويسم . داستان نوشتن را خيلي دوست دارم ، سعي مي کنم بيشتر مضمون داستان هايم را واقعي و به دور از تخيلات انتخاب کنم . تا باشد که ببينيم دست سرنوشت باز ما را کجا خواهد انداخت